تبليغاتX
دیگه دیدنم محــــــــــــــاله
رضـــــــــــا
 

اگه تاكنون تو دفتر عشق من شركت نكرديد روي لينگ زير كليك  كنيد

http://rezasilent.blogfa.com/post-48.aspx

اگه میخوای با من تبادل لینگ کنی خوب روی لینگ زیر کلیک کن

http://rezasilent.blogfa.com/post-90.aspx

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 17:21 توسط رضا(شاپرك قصه ها)

در پست پايين نظر بگذاريد

چشمهايت را باز كن

جور ديگري به من نگاه كن

به چشمهاي من زل بزن

من حرفي براي گفتن ندارم ميخواهم سكوت كنم  

فقط به چشمهاي من نگاه كن

چشمهاي خيس من تمام حرف هاي دلم را به تو ميگويند

پاورقي:

بازم اين پست مثل پست هاي ديگه براي توست

تو اين همه گفتي به من ببخشيد حالا من ميخوام بهت بگم ببخشيد

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 11:4 توسط رضا(شاپرك قصه ها)

من تو را يه فرشته ناز خواندم

تو شروع به خنديدن كردي

از خنده ها تو من هم خندم گرفت

تا ديدم ديگران دارن از خنده ها من وتو حسودي ميكنن

با يه عبارت ديگر خنده تو را خاموش كردم

............................................................................................................

تازگيها غريبه ي آمده تو زندگيم(ن.گ.ا.ر) ميگه منو دوستم داره منم دو........

اما هر چي كه باشه بدجوري دل من با دلش يكي وقتي باهاش صبحت ميكنم هر چي غم وغصه دارم فراموش ميكنم

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 12:23 توسط رضا(شاپرك قصه ها) |

 

به احترام تو كشيد يه دايره       دور كلمه غمگين با مداد قرمز خط كشيد رو اين كلمه

 

آمد چند تا قاصدك                    خبر خوشي را به گوشم رساتد

 

بعد از سال ها رفت كنار پنجره      شد يه آدم ديگه

 

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

سايه ي تنهايي من ديگر با من نيست           اما به جاش دوتا ردپاست كه داره تعقيبم ميكنه

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 10:15 توسط رضا(شاپرك قصه ها) |

در پست پايين نظر بگذاريد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گردوخاكي روي چهره من نشسته       شدم كتاب تو كتابخونه كه داره خاك ميخوره

 

هيچكس هم هيچ اهميتي نميده              كه گردوخاك روصورتم را پاك كنه

 

شدم يه آدم بي هويت                  آدمي كه انگار اصلا وجود نداشته

 

باراني كه گفته بودم باريد            اما تو نتونستي باز هم ببينيش

 

كم سعادتي از خودت بود                 من آن باران را ديدم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 16:52 توسط رضا(شاپرك قصه ها)

خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir

 

منو ببخش که دیر متوجه شدم

http://nargesi.blogfa.com/

پشت در چشم به انتظارتو نشسته بودم

 

اين در با تمام درهاي كه تاحالا ديده بودم فرق داشت

 

از پشت شيشه به داخل اتاق نگاه ميكردم به غير از ريختن اشك هيچ كاري نميتونستم براي تو بكنم

 

رنگ سبز در منو به ياد دوران تلخي انداخت

 

كه هيچ كس هيچ اميدي به زنده ماندن من نداشت

 

بعد از ساعت ها بيقراري وريختن اشك هاي من

 

در اتاق سبز باز شد پرستاري به  طرف من آمد

 

كه با چهره لبخندش خبر خوشي را به من داد

 

خنده ي شبيه دخترهاي پاپتي به صورتت آمد

 

ظاهرا كسي يا موجودي داشت تو را قل قلك مي داد

 

غريبه ي كه كنار تو نشسته بود داشت به تو به چشم يه هرزه نگاه ميكرد

 

من ابروهايم را كج كردم يه نگاه پر از درد بهت كردم

 

تو اسم اين كار من را غيرت گذاشتي

 

امانميتونستي كه بفهمي كه من بااين كارم فقط ميخواستم بهت بگم كه دوست دارم

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 19:40 توسط رضا(شاپرك قصه ها) |

خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir

سايه ي شبيه بختك وارد اتاق در بسته من شد

 

تا آمدم به خودم بجونبم مثل كنه افتاد روم

 

توهم يه گوشه پيش من دراز كشيده بودي

 

از اين همه غلت خوردن من تو خواب اعلام رضايت ميكردي

 

خوب كابوس كه ميگن يعني اين       

 

 ديشب من شب تا صبح كابوس ديدم

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 10:11 توسط رضا(شاپرك قصه ها) |

خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir

دیشب داغون بودم من این داستان را تو خواب دیدم تو خواب داشتم گریه میکردام از گریه ها من خواهرم

از خواب بلند شد منو بیدار کرد تا خود صبح خوابم نبرد حالا میتونستم درک کنم چرا بعضی وقتا

غم میاد سراغت میخواستم بهت زنگ بزنم تا یه کم آروم بشم دلم نیومد از خواب بیدارت کنم

خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir

تازه شده بوديم براي همديگه دو تا دوست تو اين شهر غربت ديگه احساس تنهايي نميكردام

اين به خاطر شكست روحي بود كه چند وقت پيش از يه دختربه نام ندا خورده بودم منو چه به عشق وعاشقي

منم سرم توكار خودم بود به كسي كاري نداشتم اينكار فقط آمده بود دل منو بسوزونه وبره

احسان خيلي بهم دلداري ميداد تو خوابگاه صداش ميكردام داداش مثل كوه پشت هم بوديم

كسي جرات حرف زدن به ما را نداشت تو زندگي احسان كسي را نداشت پدرو مادرش تو تصادف مرده بودن

يه خوشحالي هم ته دلم بود كه احسان به عشقش مهسا رسيده بود من به مهسا ميگفتم زن داداش

دختر خوبي بود خيلي يه فرشته حالا شده بوديم سه نفر كه بدجور هوا همو داشتيم واسه همديگه ميمرديم

بغض عجيبي تو گلوم بود اما خم به ابرو نه دلم ميخواست گريه ميكردام اما غرورم اجازه نميداد

تازگيها احسان يه ماشين صفر كيلومتر خريده بود باهم از اين شهر به اون شهر ميرفتيم

بيخيال درس ودانشگاه هم شده بوديم خيلي خوش بوديم اما اين خوشي زياد طول نكشيد

يه روز بود از اون روزاي نفرين شده كه من هر تقويمي دستم مياد اون روز نفرين شده را از تقويم

پاره ميكنم  سوار ماشين سه تايي بوديم تو حال خودمون نبوديم هوا هم تاريك شده بود انگار هم چيز دست به دست هم داده بود كه ما ........مثل يه چشم بهم زدن هم نشد كه با يه كاميون تصادف كرديم

بيهوش شدام تا چشم باز كردام ديدم بيمارستانم يه نگاهي به خودم انداختم فقط چند تا زخم رو صورتم افتاده بود

نگاه به اتاق روبه رو انداختم تو تخت احسان بود اينو از لباسا خونيش فهميدم رفتم جلو تخت تا نگام به نگاش افتادزدم زير گريه اون صورت قشنگش پر از خون شده بود من غرورم را شكستم زار زار داشتم گريه ميكردام با اشكاي من پرستار هم زد زير گريه احسان انگار ميخواست چيزي بگه گوشم را بردم به طرف دهنش گفت مواظب زنم باش تا اينو گفت چشاش سياهي رفت من بغلش كردام براي چند لحظه كوتاه خاطرات با هم بودن جلو چشمم آمد ياداون روز افتادم كه قطار به خاطر كميود جا تا صبح تو بغلش بودم

 اين اشكاي من تمومي نداشت مثل ابر بهار داشت ميريخت اما فايدي نداشت اين اشكاي من احسان از اين دنيا رفته بود از رو تخت بلند شدام مهسا تواتاق عمل بود پشت دراتاق نشسته ام بعد از چند ساعت ميان آن همه سكوت كه فقط تنها صدا گريه و زاري من مي آمد صدا بچه اي از اتاقي كه مهسا داخل اتاق بود به گوشم رسيد

در اتاق باز شد پرستاربا بچه اي كه در آغوش داشت آمد طرفم گفت ببخشيد كاري نتونستيم براي مادرش بكنيم

مهسا هم از اين دنيا رفته بود به بچه نگاهي انداختم چهره لبخندي به صورتم آمد اما بچه داشت گريه ميكرد

بچه را گرفتم تو بغلم گريه هاش بيشتر شد ظاهرا ميدونست كه من پدرش نيستم نميدونستم چيكار كنم كه گريه اش قطع بشه نا خدا گاه دستم رفت به طرف تلفن تا اسم احسان به چشمم خورد بازم زدام زير گريه با گريه من

گريه بچه هم بيشتر شده بود من نميدونستم به كي زنگ بزنم چشمم به شماره ندا افتاد نميخواستم بهش زنگ بزنم بدجور دلمو سوزونده بود ازش متنفر بودام اما بچه ي كه تو بغلم بود داشت خوابم مي آمد بازم غرورم را

شكستم بهش زنگ زدام آدرس بيمارستان رابهش دادم بدون هيچ عذر وبهانه اي قبول كرد انگشته كوچيكم را به طف دهن بچه بردام انگشت من را داشت ميمكيد خوابم برد بچه ام تو بغلم بود نميدونم چند ساعت خوابم برد

با صدا ندا از خواب بلند شدام بچه را دادم كه ندا بگيره تو بغلش اما بچه .........

اونم خيلي پاك ومعصوم از اين دنيا رفته بود ندا هم زد زير گريه انگار اونم منتظر يه بهونه بود كه بزنه زير گريه

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 14:50 توسط رضا(شاپرك قصه ها) |

 

لبات شیرینه اما میدونی عزیزم که من مرض قند دارم نمیتونم از اون لبات

بوسه بگیرم

درپست پایین نظر بگذارید

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 21:36 توسط رضا(شاپرك قصه ها)

 

تا گفتم سلام تو ديگر مهلتي براي حرف زدن به من ندادي

 

ميخواستم حرف مهمي بهت بزنم تا بداني

 

آنقدر تند تند حرف ميزدي كه انگار غریبه ای پشت سرت است

 

 گاهي نميفهميدم حرفا يت را آهسته و شمرده چرا حرفهايت را نمیزنی

 

    همش از خودت ميگويي و كارات

 

كارت تبريك به خودت ميدهي و روش هم مينويسي دوست دارم

 

http://maryamsilent.blogfa.com/

+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 9:42 توسط رضا(شاپرك قصه ها) |

 

اين پست توهين آميز است  دوستاني كه فكر میکنن این وبلاک را من از مریم

گرفتم

اشتباه ميكنن اين وبلاك هنوز دست مريم هست

اين پست نوشته شده توسط خودم محمود سياه حسين بي نهايت است


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 23:8 توسط رضا(شاپرك قصه ها) |

بازم تو خواب دويدم تا به تو برسم       هر چقدر بيشتر ميدويدم تو از من دورتر

 

ميشدي  اما من بازم به سو تو ميدويدم

 

من به تو ميرسم .........................

.

.

.

.

نمي دانم

 

تبليغات: دوست خوبم بانوي مقدس در نظر سنجي بهترين وبلاك شركت كرده است

اگه دوست داريد بهش راي بديد http://angel-luver.blogfa.com/

+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 13:18 توسط رضا(شاپرك قصه ها) |

 

مراسم خاکسپاری  خسرو شکیبایی بر روی لینگ کلیک کنید

 خسرو شکیبایی

+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 14:21 توسط رضا(شاپرك قصه ها) |

چرا پس گوشي را بر نميداره حتما تو جلسه است خسته نميشه از اين همه كار آهان گوشي را برداشت

الو  

سلام به رو ماه تو

سلام به خنده تو

حالت چطوره نازنين

زياد خوب نيستم

بازم همون غم هميشگي بازم شب نخوابيدي بازم دلتنگي

چيزي نيست خودش خوب ميشه من اين جوري هستم ديگه

كي قرار خوب بشه اين دل تنگي تو

يه كم برام بچه ميشي مثل كوچولوها باهام صبحت ميكني

من كه هميشه مثل بچه ها برات صبحت ميكنم عزيز من

دلم براي اون خوب باشه تنگ شده يه بار ميگي

خوب باشه

خبر چي داري گل من

عروسي برادرم نزديكه مجلمم چاب شده اينم خبرديگه چي ميخواي

حالم زياد خوب نيست حالم  گرفته است

براي چي گل من

از ناراحتي تو منم ناراحتم شعراتم بي حال شده ديگه نميبينم چند تا نقطه چين تو شعرات

من كه گفتم بهت گل من هر كاري كه بگي ميكنم

هزار بارم بگي كمه

دادبزنم پيش همه

نه ميخوام در گوشم بگي

ميگم هميشه در گوشت دوست دارم   

منم دوست دارم

چي دوست داري گل من

شكلات

مواظب خودت باش

تو هم مواظب خودت باش

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 12:11 توسط رضا(شاپرك قصه ها) |

 

يكي بود يكي نبود اون كه بايد باشه نبود هميشه جلو چشاش بود اما انگار كاش كي كه اصلا نبود

زير اين گنبد كبود يه شهر بود به نام كدو تنبل تو اين شهر شاپرك قصه ها زندوني بود تو اين شهر هيچ چراغ راهنمايي هيچ خيابون خط كشي شده اي نبود

 تواين شهر تنها بود تنها

هم كه نبود تو اين شهر پر از آدم بود اما اوني كه بايد با دلش دل كوچيكش يكي باشه نبود شاپرك قصه ها

تو دلش يه غم قديمي بود با صدا بي صدا زير لب ميگفت اي روزگار بي وفا من براي چي به دنيا آمدم

كه حالا بايد عذاب بكشم

آخرشم ميدونم بايد تو اين شهر بميرم آخه چي ميشد يه روز صبح وقتي از خواب بلند ميشدم ميديدم جلو چشامه

نه اونو ديگه نميخوامش يه نفرو ميخوام كه عشقش دوطرفه باشه با هام هم زبون باشه حرفم را بفهمه دلش با دلم يكي باشه تا تنها بودنم تموم بشه  اگه اينجوري بشه آخه چي ميشه خدا جون تو فقط برام موندي اين دل من ديگه داره چراغ وجودش قرمز ميشه اون داره يه آرزو روشو زمين نندازي سرشو گرفت بالا كرد دعا

خورشيد از كوه ها دور خودشو بالا كشيد دست نورش رو آب يه همدم كشيد شاپرك قصه ها

تو خواب داشت ميديد يه همدم عين خودش بازم چهره لبخند آمد تو چهرش بازم شيطون شد بچه شد

سر به سر اين و اون گذاشت اما خورشيد قصه ما با تلنگور نور گرفت خواب را به زور از شاپرك قصه ها

گفتم اينجا شهر كدو تنبل ها آسمونش را هيچكس آبي نديده شاپرك قصه ها نگاه كرد به خورشيد زد زير گريه آخه لعنتي تو چته حق خوابم ندارم تو اين شهر من يه همدم هم ندارم ديدي اشكاي منو حالا هي بتاب

خنده منو نميتوني ببيني حتي تو خواب  چرا منو بيدار كردي

تو افق دل خورشيد خانوم شكست  غم شاپرك قصه ها را ديد دوباره رفت پشت كوه ها

خورشيد خانوم تو باز ميتابي مي آيي فكر نميكنم براي هميشه پشت كوه ها رفت و بارو بنديلش را بست

شاپرك قصه ها  بازم به خواب فرو رفت بازم همدش را به خواب ديد مثل تير به طرفش پريد

بازم خنده آمد رو صورتش اما براي هميشه به خواب رفت شاپرك قصه ها خورشيد ما هم ديگه از پشت كوه ها نيامد بيرون به خاطر همين بود كه تو اين شهر آسمونش را هيچكس آبي نديده چون تو اين شهر ما هيچ خورشيدي نيست

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 20:25 توسط رضا(شاپرك قصه ها) |

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس